Amir mina
10-07-2009, 03:48 PM
گپ و گفت با پيشكسوتان عرصه ورزش حال و هواي ديگري دارد. چه مهمان باشي و چه ميزبان. ناخودآگاه جوان مي شوي و يك حس نوستالژي قديمي به سراغت مي آيد و پرواز مي كني و به گذشته هاي دور، جايي كه يادت مي رود در آستانه بازنشستگي
http://www.qudsdaily.com/archive/1385/html/5/1385-05-23/picture/16-3.jpg
روبروي قهرماني نشسته اي كه در سن 60 سالگي تو را با خود همراه مي كند تا به يادت بياورد كه چگونه بچه لاغر، ضعيف و كوچك اندامي كه همه فكر مي كردند احتياج به دوا و دكتر دارد، روزي روزگاري مي شود آقاي زيبايي اندام ايران! او كسي نيست جز سهراب سرابي، هركول ايران. متولد سال 1325، بچه ديدگاه لشكر مشهد. كسي كه در 19 سالگي قهرمان پرورش اندام ايران شد. همان زماني كه اوج نمايش فيلمهاي هركولي بود. وقتي از باشگاه ايران بيرون مي آمد نگاهها به او خيره مي شد. در خياباني كه 9 سينماي شهر را در خود جاي داده بود و سردرهاي سينماهايش پر بود از نام هركول، سامسون، اوليس و ... نگاهش كه مي كردي انگار استيوريوز «هركول» را مي ديدي كه پس از لت و پار كردن لشكري از پرده سينما بيرون آمده و در خيابان ارگ آن زمان روبروي باغ ملي قدم مي زند!
شايد ندانيد كه سهراب سرابي هركول ايران با آن موهاي معروف جاني ويستمولري «تارزان» و اندام عضلاني ماسيستي در دوران دانشجويي، بازيگر نقش اول «استثنا و قاعده» به كارگرداني فني زاده ... «چشم در برابر چشم» به كارگرداني سمندريان... «موشها و آدمها» به كارگرداني جمشيد شاه محمدي و ... بوده است.
او در دانشكده تربيت معلم بارها و بارها سر كلاس درس بزرگان تئاتر ايران نظير سمندريان نشسته است و داراي مدرك كارشناسي ارشد روانشناسي است... كارت بين المللي داوري و مربيگري از فدراسيون جهاني را در جيب دارد و 30 سال در آموزش و پرورش خدمت كرده است... .
رياست هيأت پرورش اندام استان، مدرس كلاسهاي وزنه برداري و پرورش اندام، و از مربيان درجه اول مسابقات پرورش اندام به حساب مي آيد... همه اينها به كنار، او در سال 1344 قهرمان آسيا شده و از سال 1352 تا 1357 عنوان آقاي ايران را از آن خود كرده است. 13 سال قهرمان قهرمانان ايران بود و جالب اين كه با همه اين قهرمانيها و عنوانهايي كه داشت و آن پشتوانه تئاتري، هرگز نه تارزان سينما شد و نه هركول و ماسيست و سامسوني كه بتواند روي پرده سينما دنياي قهرماني را به پرده نقره اي سينما سنجاق كند... اما او در كوچه و خيابان يك هركول واقعي بود. مردي كه همه او را به همين نام مي شناختند... هركول مشهدي ما سرانجام در صحنه هايي از فيلم «يار در خانه» ساخته خسرو سينايي شيرجه جانانه اي به روي اسبي چموش زد... اسب رم كرد و جا خالي داد و او با يك پشتك وارو بدل كاري كرد و راست ايستاد... حال او بر پرده سينما هم ظاهر شده بود... .
حال كه با او آشنا شديد با هم به خانه او مي رويم كه به هر جاي آن نگاه كني مدالهاي رنگارنگ آويز گشته است. فنجان چايي با سهراب سرابي خوردن و چند ساعت در كنارش نشستن كافي است تا با او گذري كنيم و بدانيم از كجا شروع كرد:
هشت ساله بودم كه پدرم در اثر بيماري فوت كرد... يتيم بزرگ شدم. مادرم در بيمارستان امام رضا(ع) كار مي كرد و برايم هم پدر بود و هم مادر... 12 ساله كه شدم رفتم دنبال ورزش، اما ژيمناستيك، دو و ميداني، شنا، بوكس و دوچرخه سواري نتوانست راضي ام كند....
ششم دبستان را كه تمام كردم، ژيمناست كار بودم، اما بدنم طوري پرورش مي يافت كه به طور غريزي رفتم دنبال پرورش اندام... جلوي آينه مي ايستادم و حركات من درآوردي و نرمشي انجام مي دادم... يكي از روزها آدم قد بلند و خوش هيكلي را ديدم كه خيليها به او احترام مي گذاشتند، چند بار دويدم رفتم جلو و نگاهش كردم؛ عجيب هيكل مردانه و قيافه پرابهتي داشت... او مدير و مربي باشگاه ايران بود... چند روز بعد براي ثبت نام رفتم. مدير باشگاه گفت كه با اين قد و جثه مي سوزي و قدت كوتاه مي ماند و رشد نخواهي كرد... هر چه كردم نتوانستم راه ورود به باشگاه را پيدا كنم...
من در آن باشگاه چند وسيله ورزشي ديده بودم، اما پولش را نداشتم كه آنها را تهيه كنم... 14 ساله بودم، اما بسيار مغرور بودم... درسم كه تمام مي شد يكراست مي آمدم خانه و تا ساعت يك بعد از نيمه شب يك نفس تمرين مي كردم... چند تا آجر سوراخ شده و يك دسته بيل و يك فرغون پر از خاك و شن همه آن چيزي بود كه مثلاً وسايل ورزشي من بود. اينها همه ابزاري خنده دار براي شروع حركتي شدند كه بعدها خود را روي سكوي قهرماني آسيا محك بزنم... دو سال گذشت روزي كه دوباره پاي به باشگاه ايران گذاشتم، مدير باشگاه مرا نشناخت. با سه توماني كه از برادرم گرفته بودم براي يك ماه ثبت نام كردم... سه ماه بعد جلوي در باشگاه توي پياده رو عكس خودم را توي تابلو باشگاه ديدم. مدتها جلوي عكس ايستادم.
* حالا سهراب را همه مي شناختند و خيلي از به اصطلاح عموهاي راسته ارگ براي اين كه اسمي در كنند دنبال بهانه اي بودند تا تيغي به صورت اين يل خوش هيكل بكشند و يا كتك مفصلي به او بزنند... سهراب بارها و بارها مورد آزار دار و دسته عموها يا همان لاتهاي جلو باغ ملي قرار گرفت و فروتنانه پس از هر درگيري اگر از نظر جسمي كتك نخورد، اما زخم زبانهاي آنها چنان آزارش مي داد كه وقتي به خانه مي رسيد سر در لحاف فرو برده هق هق گريه اش را از مادر پنهان مي كرد تا اين كه يكي از روزها با آنها درگير شد و هر چند دردسر فراواني كشيد ولي بعد از آن ديگر از شر آنها راحت شد!
خودش مي گويد: تمرين را تمام كرده بودم، هنوز بدنم داغ داغ بود... از باشگاه زدم بيرون، رفتم به طرف در باغ ملي كه هوايي تازه كنم كه سردسته شرورها جلو در باغ ملي با نوچه هايش ايستاده بود. نمي شد كوتاه آمد براي اين هيكل افت داشت كه با شنيدن آن همه ناسزا و متلك اين بار هم مثل هميشه سرش را پايين بيندازد و خم به ابرو نياورد... گفتم مرد زورش به دشنه و چاقو نيست، اگر مردي دشنه را غلاف كن بيا جلو ببينم چند مرده حلاجي... او هم دشنه را با يك حركت نمايشي زد به تنه درخت و آماده مبارزه شد... حدود 200 نفر دور ما را گرفته بودند تا شاهد يك دوئل مردانه باشند... تا آمدم گارد بگيرم دست او به جيب ساعتش رفت و لحظه اي بعد با صداي تق و تق ضامن چاقوي ضامن دار فهميدم كه او با نامردي قصد ناكار كردن من را دارد... در اولين حركت جا خالي دادم و مشت محكمي حواله صورت او كردم... مأموري از راه رسيد و با گرفتن چاقو از دست اصغر او را به بيمارستان و من را به كلانتري ارگ بردند...
* حال سهراب با اين حركت ناخواسته، زهر چشمي گرفته بود كه ديگر كسي از قماش اوباش و باج گيرهاكاري به كار او نداشته باشند.
حال كه كمي به مشكلات روحي و رواني و سختي كار ورزش پرورش اندام و گوشه اي از زندگي تلخ و شيرين جواني كه مي خواست آدم خود ساخته اي باشد، آشنا شديد؛ بهتر است اولين باري كه سهراب سرابي مزه قهرماني را چشيد را از زبان او بشنويم: سوم دبيرستان بودم كه مسابقات انتخابي كشوري در ورزشگاه مهران مشهد برگزار شد... . قرار بود در اين مسابقات سه نفر براي شركت در مسابقات آسيايي انتخاب شوند... آنها كه انتخاب شدند من بودم و علي حسيني كه پيشكسوت ما بود و رضوي كه استادم بود... به احترام آنها مقامها اعلام نشد... ما را به تهران اعزام كردند... رضوي كه علاوه بر استادي من در ورزش، مدير دبيرستان و آدمي فرهيخته بود از رقابت كنار كشيد و نيامد... من و علي حسيني با قطار تا نزديكي گرمسار آمده بوديم كه قطار را متوقف كردند... سيل ريلهاي قطار را با خود برده بود... با هزار زحمت اتوبوسي را سوار شديم، چند كيلومتر نرفته بوديم كه پشت پلي متوقف شديم... پل را آب برده بود... دل به آب زديم و خود را به آن سوي پل رسانيديم و با يك كاميون حامل بار گندم كه ناچار به برگشتن به تهران شده بود خود را به تهران رسانديم... با همه تلاشي كه شد به مسابقه انتخابي نرسيديم... خسته و كوفته به منزل برادرم كه در تهران زندگي مي كرد، رفتم... برادرم كه مي دانست چه مشكلاتي را پشت سر گذشته ام تا خود را به تهران رساندم فوراً دست به كار شد و با او رفتيم سراغ مرحوم نامجو، او قهرمان پرورش اندام و قهرمان وزنه برداري المپيك در وزن خودش بود و در آن زمان مسؤوليت پرورش اندام را بر عهده او گذاشته بودند. نامجو وقتي فهميد كه چه مشقتي كشيده ام، رضايت داد تا شخصاً با حضور كدخدازاده كارشناس وزنه برداري و پرورش اندام حركات و فيگورهاي من را ببينند... فيگورهايي را كه مي خواستند، گرفتم... مرا با يك ماشيني كه مثل آمبولانس بود به اردو فرستادند... 20 روز گذشت و او اكنون روي سكوي قهرماني به مقام سومي آسيا رسيده بود... حال ببينيم چه شد كه آقاي آسيا نشد: من مربي نداشتم و رموز قهرماني را ياد نگرفته بودم، هرچند كه بدن آماده اي داشتم و همه اميدها به من بسته شده بود... در اين مسابقات بزرگاني نظير تامي كنو از ژاپن، و حداد از لبنان از مقام آوران رشته پرورش اندام حضور داشتند... هر فيگوري كه مي گرفتم سالن از جا كنده مي شد... دست را روي سينه مي گذاشتم و با تعظيم كردن به ابراز احساسات حاضران پاسخ مي دادم... وقت مسابقه يك دقيقه بود... ناشي بودم و جوياي نام و فكر مي كردم با تعظيم كردن و چاكرم و مخلصم كار تمام است... وقت كم آوردم وقتي جمع امتيازات اعلام شد من سوم آسيا شده بودم و حداد از لبنان آقاي آسيا شد.
* وقتي به مشهد آمد، تربيت بدني كاپ او را به دبيرستان فرستاد كه در جمع همكلاسان و ديگر دانش آموزان دبيرستان به او اهدا شود، اما كاپ در دفتر دبيرستان ماند و مدير دبيرستان كه مديري سخت گير بود به او گفت: برو به درس و مشقت برس تا درجا نزني. سهراب مي گويد: كاپ من همچنان در دفتر مانده بود تا اين كه رفتم تربيت بدني و ماجرا را گفتم... چند روز بعد بدون هيچ تشويق و تقديري كاپ را آوردن دم منزل و تحويلم دادند... مسابقه اي ديگر از راه رسيد، رفتم از مدير دبيرستان اجازه بگيرم گفت كه اول برو سرت را از ته بتراش بعد... با سر تراشيده كه با نمره چهار زده بودم، رفتم در مسابقه شركت كردم... مدير ما مي گفت يا درس يا ورزش... مدير ما با اين حركت حساب شده درس بزرگي به من داد و او عملاً به من فهماند كه با گرفتن يك كاپ نبايد مغرور شد و ... و همين باعث شد در كنار تمرين، درسهايش را با جديت و پشتكار بخواند تا در كلاس چهارم دبيرستان با نمره 18 قبول شد... به دانشكده افسري پليس رفت. آنقدر هيكل مناسبي داشت كه بدون كنكور قبول شد، اما فقط يك اشكال خيلي كوچك داشت، حداقل قبولي قد 165 سانت بود و او فقط يك سانت كم داشت... يك سال گذشت دوباره به سراغ دانشكده پليس رفت... در اين يك سال آنقدر بارفيكس كار كرده بود كه قدش به حد نصاب رسيده بود، اما اين بار از قد قبول و از كنكور رد شد... درس را ادامه داد و رفت دوران سربازي را به عنوان سپاهي دانش در دهي در اراك كه هيچ امكاناتي نداشت سپري كرد... آنقدر خوب كار كرد كه آن ده داراي حمام، كلاس درس و مسجد و غسالخانه شد... او سپاهي دانش نمونه كشور شده بود... بدون كنكور وارد دانشكده تربيت معلم شد، اما براي او پرورش اندام حرف اول را مي زد:
در سال 1344 در پرورش اندام قهرمان آسيا شدم و در همان مسابقات در جهان اول شدم... در مسابقات دانشگاههاي سراسر كشور در سال 50 در مسابقات وزنه برداري شركت كردم و ركورد پرس سينه دانشگاهها را شكستم... رئيس فدراسيون وزنه برداري آمد دانشگاه تا جايزه ام را اهدا كند. وقتي اندام ورزيده ام را ديد، گفت: چرا با اين بدن آماده زيبايي اندام كار نمي كني... گفتم كه من قهرمان زيبايي اندام ايران هستم و شما چند سالي است كه اين ورزش را بايكوت كرده ايد من هم از روي علاقه اي كه به اين ورزش دارم بدنم را آماده نگه داشته ام و به وزنه برداري روي آوردم... به دستور دكتر رهنوردي ورزش پرورش اندام كه چند سالي از رده قهرماني خارج شده بود، دوباره احيا شد و من دوباره تمرين را شروع كردم.
* او در سال 1353 ازدواج كرد و فرزندانش علاوه بر تحصيلات دانشگاهي ورزشكار هم هستند... احتياجي نيست كه گفته باشيم فرزند او سامان سرابي اكنون سهراب سرابي ديگري است و افتخارات او در پرورش اندام، نام ايران را در جهان ورزش بر سر زبانها انداخته است. اگر سهراب آن همه تنهايي و نداري و خودسازي را تجربه كرد، اكنون سامان در دوره اي روي سكو مي رود كه مرد خود ساخته اي چون سهراب او را تر و خشك مي كند... اما خيال نكنيد كه به همين سادگيها سامان به سامان رسيده است... همسفرهاي سهراب مي دانند كه او در راه قهرماني سهراب در مسابقات آسيايي قزاقستان، وقتي سامان در گزينش قبول شد با همه توانش پشت سر او ايستاد... سامان او داراي مدال آسيايي بود و بايد در اين مسابقات شركت مي كرد، اما... پدر را به اين مسابقات دعوت نكردند.. او مي خواست موفقيت سامان را از نزديك شاهد باشد... به دبير فدراسيون زنگ زد... آخر او يك پيشكسوت بود كه كارت داوري آسيايي و جهاني هم داشت... اما همه اين داشتنها باعث نشد تا او مهمان فدراسيون باشد و عاقبت راضي شدند كه او به عنوان تماشاچي به همراه تيم اعزام شود!؟ ... زماني كه كسي براي اين ورزش تره هم خورد نمي كرد، سهراب سرابي زندگي اش از آموزش و پرورش تأمين مي شد و اكنون هم كه اين ورزش جايگاهي يافته است و داراي جدول و رديف بودجه و مربيان مختلف است باز هم سهراب سرابي با داشتن تحصيلات عالي و طي كردن كلاسهاي فدراسيون جهاني در كنار گود ايستاده است... هر چند كه هنوز 9 ماه است كه اين ورزش دوباره به رسميت شناخته مي شود. سهراب سرابي اگرچه خود در راه رسميت بخشيدن به اين ورزش پيشگام بود، اما... اين اما و اگرها را مي گذاريم براي فرصتي ديگر... پس بهتر است برويم به سراغ قهرمان پيشكسوتي كه همه قهرماني اش مديون يك عمر تلاش صادقانه است. او در آن زمان نمي دانست كه داروها و مواد نيروزا يعني چه... او معني دوپينگ را نه شنيده و نه تجربه كرده بود و حالا ببينيم كه او در اين باره چه دارد كه بگويد: در اين داروها خطراتي وجود دارد كه اگر در مصرف آن دقت نشود، فاجعه بار است... اين داروها به چند دسته تقسيم مي شوند؛ دسته اول پروتئينهاي مكمل غذايي هستند كه مجازند، اما بايد با نظر پزشك مصرف شوند... دوم داروهاي نيروزا و هورموني هستند... از اين داروها سوء استفاده مي شود... مثلاً هورموني كه از آن براي رشد مرغ استفاده مي شود و هر آمپول آن كافي است تا در كوتاه مدت چند كيلو اضافه وزن در مرغ اتفاق بيفتد را به انسان تزريق مي كنند و ... اينها هيكلهاي بادكي هستند نه هيكلي كه با هالتر و دمبل و رياضت كشيدن پرورش يافته است... در پرورش اندام با تقلب و استفاده از مواد پروتئيني مي شود هيكل ساخت و ژست گرفت... كساني كه هيكل مي سازند هيچ وقت براي قهرماني داوطلب نمي شوند! اينها به جسم خود لطمه مي زنند، اما قهرماني كه مي خواهد برود روي سكو و تست دوپينگ بدهد قطعاً قهرماني او تمرينات سخت با وزنه و ديگر مواردي است كه بايد در مورد تغذيه رعايت كند.... زنگ تلفن امان سهراب سرابي را بريده است... مسابقات پرورش اندام دوحه قطر در پيش است... هنوز تلفن را بر جاي خود نگذاشته، زنگ دوباره و او هر بار آنهايي را كه با او تماس دارند به صبر و شكيبايي دعوت مي كند... حرف و حديث بسياري پشت پرده اين ورزش وجود دارد و سهراب سرابي هم حرفهاي ناگفته بسياري دارد، اما...
http://www.qudsdaily.com/archive/1385/html/5/1385-05-23/picture/16-3.jpg
روبروي قهرماني نشسته اي كه در سن 60 سالگي تو را با خود همراه مي كند تا به يادت بياورد كه چگونه بچه لاغر، ضعيف و كوچك اندامي كه همه فكر مي كردند احتياج به دوا و دكتر دارد، روزي روزگاري مي شود آقاي زيبايي اندام ايران! او كسي نيست جز سهراب سرابي، هركول ايران. متولد سال 1325، بچه ديدگاه لشكر مشهد. كسي كه در 19 سالگي قهرمان پرورش اندام ايران شد. همان زماني كه اوج نمايش فيلمهاي هركولي بود. وقتي از باشگاه ايران بيرون مي آمد نگاهها به او خيره مي شد. در خياباني كه 9 سينماي شهر را در خود جاي داده بود و سردرهاي سينماهايش پر بود از نام هركول، سامسون، اوليس و ... نگاهش كه مي كردي انگار استيوريوز «هركول» را مي ديدي كه پس از لت و پار كردن لشكري از پرده سينما بيرون آمده و در خيابان ارگ آن زمان روبروي باغ ملي قدم مي زند!
شايد ندانيد كه سهراب سرابي هركول ايران با آن موهاي معروف جاني ويستمولري «تارزان» و اندام عضلاني ماسيستي در دوران دانشجويي، بازيگر نقش اول «استثنا و قاعده» به كارگرداني فني زاده ... «چشم در برابر چشم» به كارگرداني سمندريان... «موشها و آدمها» به كارگرداني جمشيد شاه محمدي و ... بوده است.
او در دانشكده تربيت معلم بارها و بارها سر كلاس درس بزرگان تئاتر ايران نظير سمندريان نشسته است و داراي مدرك كارشناسي ارشد روانشناسي است... كارت بين المللي داوري و مربيگري از فدراسيون جهاني را در جيب دارد و 30 سال در آموزش و پرورش خدمت كرده است... .
رياست هيأت پرورش اندام استان، مدرس كلاسهاي وزنه برداري و پرورش اندام، و از مربيان درجه اول مسابقات پرورش اندام به حساب مي آيد... همه اينها به كنار، او در سال 1344 قهرمان آسيا شده و از سال 1352 تا 1357 عنوان آقاي ايران را از آن خود كرده است. 13 سال قهرمان قهرمانان ايران بود و جالب اين كه با همه اين قهرمانيها و عنوانهايي كه داشت و آن پشتوانه تئاتري، هرگز نه تارزان سينما شد و نه هركول و ماسيست و سامسوني كه بتواند روي پرده سينما دنياي قهرماني را به پرده نقره اي سينما سنجاق كند... اما او در كوچه و خيابان يك هركول واقعي بود. مردي كه همه او را به همين نام مي شناختند... هركول مشهدي ما سرانجام در صحنه هايي از فيلم «يار در خانه» ساخته خسرو سينايي شيرجه جانانه اي به روي اسبي چموش زد... اسب رم كرد و جا خالي داد و او با يك پشتك وارو بدل كاري كرد و راست ايستاد... حال او بر پرده سينما هم ظاهر شده بود... .
حال كه با او آشنا شديد با هم به خانه او مي رويم كه به هر جاي آن نگاه كني مدالهاي رنگارنگ آويز گشته است. فنجان چايي با سهراب سرابي خوردن و چند ساعت در كنارش نشستن كافي است تا با او گذري كنيم و بدانيم از كجا شروع كرد:
هشت ساله بودم كه پدرم در اثر بيماري فوت كرد... يتيم بزرگ شدم. مادرم در بيمارستان امام رضا(ع) كار مي كرد و برايم هم پدر بود و هم مادر... 12 ساله كه شدم رفتم دنبال ورزش، اما ژيمناستيك، دو و ميداني، شنا، بوكس و دوچرخه سواري نتوانست راضي ام كند....
ششم دبستان را كه تمام كردم، ژيمناست كار بودم، اما بدنم طوري پرورش مي يافت كه به طور غريزي رفتم دنبال پرورش اندام... جلوي آينه مي ايستادم و حركات من درآوردي و نرمشي انجام مي دادم... يكي از روزها آدم قد بلند و خوش هيكلي را ديدم كه خيليها به او احترام مي گذاشتند، چند بار دويدم رفتم جلو و نگاهش كردم؛ عجيب هيكل مردانه و قيافه پرابهتي داشت... او مدير و مربي باشگاه ايران بود... چند روز بعد براي ثبت نام رفتم. مدير باشگاه گفت كه با اين قد و جثه مي سوزي و قدت كوتاه مي ماند و رشد نخواهي كرد... هر چه كردم نتوانستم راه ورود به باشگاه را پيدا كنم...
من در آن باشگاه چند وسيله ورزشي ديده بودم، اما پولش را نداشتم كه آنها را تهيه كنم... 14 ساله بودم، اما بسيار مغرور بودم... درسم كه تمام مي شد يكراست مي آمدم خانه و تا ساعت يك بعد از نيمه شب يك نفس تمرين مي كردم... چند تا آجر سوراخ شده و يك دسته بيل و يك فرغون پر از خاك و شن همه آن چيزي بود كه مثلاً وسايل ورزشي من بود. اينها همه ابزاري خنده دار براي شروع حركتي شدند كه بعدها خود را روي سكوي قهرماني آسيا محك بزنم... دو سال گذشت روزي كه دوباره پاي به باشگاه ايران گذاشتم، مدير باشگاه مرا نشناخت. با سه توماني كه از برادرم گرفته بودم براي يك ماه ثبت نام كردم... سه ماه بعد جلوي در باشگاه توي پياده رو عكس خودم را توي تابلو باشگاه ديدم. مدتها جلوي عكس ايستادم.
* حالا سهراب را همه مي شناختند و خيلي از به اصطلاح عموهاي راسته ارگ براي اين كه اسمي در كنند دنبال بهانه اي بودند تا تيغي به صورت اين يل خوش هيكل بكشند و يا كتك مفصلي به او بزنند... سهراب بارها و بارها مورد آزار دار و دسته عموها يا همان لاتهاي جلو باغ ملي قرار گرفت و فروتنانه پس از هر درگيري اگر از نظر جسمي كتك نخورد، اما زخم زبانهاي آنها چنان آزارش مي داد كه وقتي به خانه مي رسيد سر در لحاف فرو برده هق هق گريه اش را از مادر پنهان مي كرد تا اين كه يكي از روزها با آنها درگير شد و هر چند دردسر فراواني كشيد ولي بعد از آن ديگر از شر آنها راحت شد!
خودش مي گويد: تمرين را تمام كرده بودم، هنوز بدنم داغ داغ بود... از باشگاه زدم بيرون، رفتم به طرف در باغ ملي كه هوايي تازه كنم كه سردسته شرورها جلو در باغ ملي با نوچه هايش ايستاده بود. نمي شد كوتاه آمد براي اين هيكل افت داشت كه با شنيدن آن همه ناسزا و متلك اين بار هم مثل هميشه سرش را پايين بيندازد و خم به ابرو نياورد... گفتم مرد زورش به دشنه و چاقو نيست، اگر مردي دشنه را غلاف كن بيا جلو ببينم چند مرده حلاجي... او هم دشنه را با يك حركت نمايشي زد به تنه درخت و آماده مبارزه شد... حدود 200 نفر دور ما را گرفته بودند تا شاهد يك دوئل مردانه باشند... تا آمدم گارد بگيرم دست او به جيب ساعتش رفت و لحظه اي بعد با صداي تق و تق ضامن چاقوي ضامن دار فهميدم كه او با نامردي قصد ناكار كردن من را دارد... در اولين حركت جا خالي دادم و مشت محكمي حواله صورت او كردم... مأموري از راه رسيد و با گرفتن چاقو از دست اصغر او را به بيمارستان و من را به كلانتري ارگ بردند...
* حال سهراب با اين حركت ناخواسته، زهر چشمي گرفته بود كه ديگر كسي از قماش اوباش و باج گيرهاكاري به كار او نداشته باشند.
حال كه كمي به مشكلات روحي و رواني و سختي كار ورزش پرورش اندام و گوشه اي از زندگي تلخ و شيرين جواني كه مي خواست آدم خود ساخته اي باشد، آشنا شديد؛ بهتر است اولين باري كه سهراب سرابي مزه قهرماني را چشيد را از زبان او بشنويم: سوم دبيرستان بودم كه مسابقات انتخابي كشوري در ورزشگاه مهران مشهد برگزار شد... . قرار بود در اين مسابقات سه نفر براي شركت در مسابقات آسيايي انتخاب شوند... آنها كه انتخاب شدند من بودم و علي حسيني كه پيشكسوت ما بود و رضوي كه استادم بود... به احترام آنها مقامها اعلام نشد... ما را به تهران اعزام كردند... رضوي كه علاوه بر استادي من در ورزش، مدير دبيرستان و آدمي فرهيخته بود از رقابت كنار كشيد و نيامد... من و علي حسيني با قطار تا نزديكي گرمسار آمده بوديم كه قطار را متوقف كردند... سيل ريلهاي قطار را با خود برده بود... با هزار زحمت اتوبوسي را سوار شديم، چند كيلومتر نرفته بوديم كه پشت پلي متوقف شديم... پل را آب برده بود... دل به آب زديم و خود را به آن سوي پل رسانيديم و با يك كاميون حامل بار گندم كه ناچار به برگشتن به تهران شده بود خود را به تهران رسانديم... با همه تلاشي كه شد به مسابقه انتخابي نرسيديم... خسته و كوفته به منزل برادرم كه در تهران زندگي مي كرد، رفتم... برادرم كه مي دانست چه مشكلاتي را پشت سر گذشته ام تا خود را به تهران رساندم فوراً دست به كار شد و با او رفتيم سراغ مرحوم نامجو، او قهرمان پرورش اندام و قهرمان وزنه برداري المپيك در وزن خودش بود و در آن زمان مسؤوليت پرورش اندام را بر عهده او گذاشته بودند. نامجو وقتي فهميد كه چه مشقتي كشيده ام، رضايت داد تا شخصاً با حضور كدخدازاده كارشناس وزنه برداري و پرورش اندام حركات و فيگورهاي من را ببينند... فيگورهايي را كه مي خواستند، گرفتم... مرا با يك ماشيني كه مثل آمبولانس بود به اردو فرستادند... 20 روز گذشت و او اكنون روي سكوي قهرماني به مقام سومي آسيا رسيده بود... حال ببينيم چه شد كه آقاي آسيا نشد: من مربي نداشتم و رموز قهرماني را ياد نگرفته بودم، هرچند كه بدن آماده اي داشتم و همه اميدها به من بسته شده بود... در اين مسابقات بزرگاني نظير تامي كنو از ژاپن، و حداد از لبنان از مقام آوران رشته پرورش اندام حضور داشتند... هر فيگوري كه مي گرفتم سالن از جا كنده مي شد... دست را روي سينه مي گذاشتم و با تعظيم كردن به ابراز احساسات حاضران پاسخ مي دادم... وقت مسابقه يك دقيقه بود... ناشي بودم و جوياي نام و فكر مي كردم با تعظيم كردن و چاكرم و مخلصم كار تمام است... وقت كم آوردم وقتي جمع امتيازات اعلام شد من سوم آسيا شده بودم و حداد از لبنان آقاي آسيا شد.
* وقتي به مشهد آمد، تربيت بدني كاپ او را به دبيرستان فرستاد كه در جمع همكلاسان و ديگر دانش آموزان دبيرستان به او اهدا شود، اما كاپ در دفتر دبيرستان ماند و مدير دبيرستان كه مديري سخت گير بود به او گفت: برو به درس و مشقت برس تا درجا نزني. سهراب مي گويد: كاپ من همچنان در دفتر مانده بود تا اين كه رفتم تربيت بدني و ماجرا را گفتم... چند روز بعد بدون هيچ تشويق و تقديري كاپ را آوردن دم منزل و تحويلم دادند... مسابقه اي ديگر از راه رسيد، رفتم از مدير دبيرستان اجازه بگيرم گفت كه اول برو سرت را از ته بتراش بعد... با سر تراشيده كه با نمره چهار زده بودم، رفتم در مسابقه شركت كردم... مدير ما مي گفت يا درس يا ورزش... مدير ما با اين حركت حساب شده درس بزرگي به من داد و او عملاً به من فهماند كه با گرفتن يك كاپ نبايد مغرور شد و ... و همين باعث شد در كنار تمرين، درسهايش را با جديت و پشتكار بخواند تا در كلاس چهارم دبيرستان با نمره 18 قبول شد... به دانشكده افسري پليس رفت. آنقدر هيكل مناسبي داشت كه بدون كنكور قبول شد، اما فقط يك اشكال خيلي كوچك داشت، حداقل قبولي قد 165 سانت بود و او فقط يك سانت كم داشت... يك سال گذشت دوباره به سراغ دانشكده پليس رفت... در اين يك سال آنقدر بارفيكس كار كرده بود كه قدش به حد نصاب رسيده بود، اما اين بار از قد قبول و از كنكور رد شد... درس را ادامه داد و رفت دوران سربازي را به عنوان سپاهي دانش در دهي در اراك كه هيچ امكاناتي نداشت سپري كرد... آنقدر خوب كار كرد كه آن ده داراي حمام، كلاس درس و مسجد و غسالخانه شد... او سپاهي دانش نمونه كشور شده بود... بدون كنكور وارد دانشكده تربيت معلم شد، اما براي او پرورش اندام حرف اول را مي زد:
در سال 1344 در پرورش اندام قهرمان آسيا شدم و در همان مسابقات در جهان اول شدم... در مسابقات دانشگاههاي سراسر كشور در سال 50 در مسابقات وزنه برداري شركت كردم و ركورد پرس سينه دانشگاهها را شكستم... رئيس فدراسيون وزنه برداري آمد دانشگاه تا جايزه ام را اهدا كند. وقتي اندام ورزيده ام را ديد، گفت: چرا با اين بدن آماده زيبايي اندام كار نمي كني... گفتم كه من قهرمان زيبايي اندام ايران هستم و شما چند سالي است كه اين ورزش را بايكوت كرده ايد من هم از روي علاقه اي كه به اين ورزش دارم بدنم را آماده نگه داشته ام و به وزنه برداري روي آوردم... به دستور دكتر رهنوردي ورزش پرورش اندام كه چند سالي از رده قهرماني خارج شده بود، دوباره احيا شد و من دوباره تمرين را شروع كردم.
* او در سال 1353 ازدواج كرد و فرزندانش علاوه بر تحصيلات دانشگاهي ورزشكار هم هستند... احتياجي نيست كه گفته باشيم فرزند او سامان سرابي اكنون سهراب سرابي ديگري است و افتخارات او در پرورش اندام، نام ايران را در جهان ورزش بر سر زبانها انداخته است. اگر سهراب آن همه تنهايي و نداري و خودسازي را تجربه كرد، اكنون سامان در دوره اي روي سكو مي رود كه مرد خود ساخته اي چون سهراب او را تر و خشك مي كند... اما خيال نكنيد كه به همين سادگيها سامان به سامان رسيده است... همسفرهاي سهراب مي دانند كه او در راه قهرماني سهراب در مسابقات آسيايي قزاقستان، وقتي سامان در گزينش قبول شد با همه توانش پشت سر او ايستاد... سامان او داراي مدال آسيايي بود و بايد در اين مسابقات شركت مي كرد، اما... پدر را به اين مسابقات دعوت نكردند.. او مي خواست موفقيت سامان را از نزديك شاهد باشد... به دبير فدراسيون زنگ زد... آخر او يك پيشكسوت بود كه كارت داوري آسيايي و جهاني هم داشت... اما همه اين داشتنها باعث نشد تا او مهمان فدراسيون باشد و عاقبت راضي شدند كه او به عنوان تماشاچي به همراه تيم اعزام شود!؟ ... زماني كه كسي براي اين ورزش تره هم خورد نمي كرد، سهراب سرابي زندگي اش از آموزش و پرورش تأمين مي شد و اكنون هم كه اين ورزش جايگاهي يافته است و داراي جدول و رديف بودجه و مربيان مختلف است باز هم سهراب سرابي با داشتن تحصيلات عالي و طي كردن كلاسهاي فدراسيون جهاني در كنار گود ايستاده است... هر چند كه هنوز 9 ماه است كه اين ورزش دوباره به رسميت شناخته مي شود. سهراب سرابي اگرچه خود در راه رسميت بخشيدن به اين ورزش پيشگام بود، اما... اين اما و اگرها را مي گذاريم براي فرصتي ديگر... پس بهتر است برويم به سراغ قهرمان پيشكسوتي كه همه قهرماني اش مديون يك عمر تلاش صادقانه است. او در آن زمان نمي دانست كه داروها و مواد نيروزا يعني چه... او معني دوپينگ را نه شنيده و نه تجربه كرده بود و حالا ببينيم كه او در اين باره چه دارد كه بگويد: در اين داروها خطراتي وجود دارد كه اگر در مصرف آن دقت نشود، فاجعه بار است... اين داروها به چند دسته تقسيم مي شوند؛ دسته اول پروتئينهاي مكمل غذايي هستند كه مجازند، اما بايد با نظر پزشك مصرف شوند... دوم داروهاي نيروزا و هورموني هستند... از اين داروها سوء استفاده مي شود... مثلاً هورموني كه از آن براي رشد مرغ استفاده مي شود و هر آمپول آن كافي است تا در كوتاه مدت چند كيلو اضافه وزن در مرغ اتفاق بيفتد را به انسان تزريق مي كنند و ... اينها هيكلهاي بادكي هستند نه هيكلي كه با هالتر و دمبل و رياضت كشيدن پرورش يافته است... در پرورش اندام با تقلب و استفاده از مواد پروتئيني مي شود هيكل ساخت و ژست گرفت... كساني كه هيكل مي سازند هيچ وقت براي قهرماني داوطلب نمي شوند! اينها به جسم خود لطمه مي زنند، اما قهرماني كه مي خواهد برود روي سكو و تست دوپينگ بدهد قطعاً قهرماني او تمرينات سخت با وزنه و ديگر مواردي است كه بايد در مورد تغذيه رعايت كند.... زنگ تلفن امان سهراب سرابي را بريده است... مسابقات پرورش اندام دوحه قطر در پيش است... هنوز تلفن را بر جاي خود نگذاشته، زنگ دوباره و او هر بار آنهايي را كه با او تماس دارند به صبر و شكيبايي دعوت مي كند... حرف و حديث بسياري پشت پرده اين ورزش وجود دارد و سهراب سرابي هم حرفهاي ناگفته بسياري دارد، اما...